تبليغاتX
ماهی ها تنگ را دوست ندارند

ماهی ها تنگ را دوست ندارند

  •  نيكي كريمي: شكيبايي از استثنايي‌ترين بازيگران بود 
  •  داريوش مهرجويي: درد بزرگي بر ما نازل شد     
  •  خبر درگذشت خسرو شکیبایی هنرمندان را شوکه کرده است     
  •  بیتا فرهی: / بهترین خاطرات سینمایی من با شکیبایی بود     
  •  تشكيل ستاد تشييع «شكيبايي» به‌سرپرستي «پرویز پرستويي»     
  •  پیکر مرحوم خسرو شکیبایی روز یکشنبه 30 تیر به خاک سپرده می شود 

--------------------------------------------------------------------------------

نه

من باورم نمی شه

اخه چطور ممکنه؟

همین چند روز پیشا بود که داشتم دنبال اسم بهترین بازیگرا می گشتم که روی وبلاگم بذارم و اسم خسرو شکیبایی بدون شک یک عضو جدا نشدنی از اون مجموعه بود

اصلا نمی تونم باور کنم

اخه......

چند تا از عکساش و یه ریزه از زندگیش رو روی اون یکی وبلاگم گذاشتم

به دیدنش می ارزه

برای رفتن به اون یکی وبلاگم اینجا رو کلیک کنید

خسرو شكيبايي

راستی خوشحال می شم نظرتون رو راجع به پست قبلیم هم بدونم

اخه تسلیت واسه خسرو شکیبایی باعث شد قبل از اینکه نظراتون رو بدونم پست جدید بذارم

 

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 3:45 بعد از ظهر توسط ماهی کوچولو |


 

من عاشق نگاه کردن به اسمونم.

عاشق مهتابم، عاشق ستاره هام، می تونم مدت زیادی بدون اینکه خسته بشم به اسمون زل بزنم.

 

من عاشق بارونم، عاشق قدم زدن زیر بارون، دویدن زیر بارون، چرخیدن زیر بارون.

وقتی که قطره های بارون اسمون رو به زمین می دوزن اگه زیر بارون باشم احساس می کنم که من رو به اسمون دوختن.

 

من عاشق طبیعتم. وقتی تو طبیعتم روحم تازه می شه

عاشق کوهنوردیم. بالا رفتن از صخره ها و کوهها.

عاشق شنا کردنم.

 

همیشه چیزهایی من رو، اون ماهی کوچولوی شیطون رو به خودش مشغول کرده که باعث تعجب بقیه می شه. چیزهایی که ممکنه برای بقیه خسته کننده به نظر بیاد.

 

من می تونم مدتها روی یه سنگ کنار یه رود بشینم و جریان اب رو نگاه کنم.

می تونم مدتها به شعله های اتش زل بزنم یا مشغول درست کردن تاج  با گلها بشم.

 

وقتی که می ریم استخر همه مشغول بازی و نشاط و خنده می شن اما من "از هم بازی ها جدا می شوم و به اتاق ابی می روم" و مدتها بی حرکت روی اب دراز می کشم و احساس می کنم که توی اسمونم و توی یه فضای بدون جاذبه شناورم.

 

من عاشق فیلم های مفهوم گرایانه ام.(البته با فیلم های سینما خمیازه اشتباه گرفته نشه)

مخصوصا خارجی هاشون.

اما قشنگ ترین فیلم ایرانی که تا حالا توی این ژانر دیدم فیلم خیلی دور خیلی نزدیکه. چند سال پیشا دیدمش. اما هیچ وقت فیلم ایرانی ندیدم که تاثیر گذار تر از اون باشه.

اینا یه بعدهایی از شخصیت منن که همیشه برای کسایی که من رو به شیطنت می شناسن تعجب برانگیز بوده.

و همینطور یکی از قشنگترین کتابهایی که خوندم کتاب شازده کوچولو بوده.

چون از این زمینه ها شباهت های زیادی بین خودم و شازده کوچولو دیدم و بارها و به خودش و سیارک اختصاصی اش حسادت کردم.

لینک داستانش رو براتون می ذارم اگه نخوندید حتما بخونید.

 

برای رفتن به داستان شازده کوچولو اینجا رو کلیک کنید

 

راستی داشت یادم می رفت یکی از قشنگ ترین قطعه هایی هم که خوندم قطعه ای از کتاب اتاق ابی سهرابه که بارها خودم رو تو شرایطش قرار دادم

با دقت بخونیدش:

اتاق ابی خالی افتاده بود

هیچ کس در فکرش نبود

نیرویی تاریک مرا به اتاق ابی می برد.

گاه میان بازی اتاق ابی صدایم می زد

از هم بازی ها جدا می شدم

می رفتم تا میان اتاق ابی بمانم و گوش بدهم

چیزی در من شنیده می شد

مثل صدای اب که خواب شما بشنود

جریانی از سپیده دم چیزها می گذشت و در من به من می خورد

چشمم چیزی را نمی دید

به سبکی پر می رسیدم و در خود کم کم بالا می رفتم

و حضوری کم کم جای مرا می گرفت

حضوری مثل وزش نور

وقتی که این حالت ترد و نازک مثل چینی ترک می خورد از اتاق ابی می پریدم بیرون

می دویدم میان شلوغی اشکال

 

شما چی؟ چه قطعه ای؟ چه کتابی؟ چه فیلمی؟ چشمتون رو گرفته؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387 3:1 بعد از ظهر توسط ماهی کوچولو |


سلام

يه بازي راه افتاده كه البته من دعوت نشدم اما بدون دعوت پريدم وسط

اخه قرار بود از خودم بگم

خوب اين هم اينه كه فيلم هاي مورد علاقه ات رو بگي همين طور اسم بازيگرا و كارگردانهاي مورد علاقه ات

خوب من هم يه حجم خيلي خيلي زياد اسم تو ذهنم اومد بعد از تعداد خيلي خيلي زياد تبديلش كردم به خيلي زياد و اوردم البته با قديمي يا جديد بودن كاري نداشته باشيد كلي انتخاب كردم

خوب حالا اسمي ده تا از بازيگرا

 چارلي چاپلين – ال پاچينو – شان پن – نيكلاس كيج – جاني دپ – دي كاپريو – انجلينا جولي – مت ديمون – روان اتكينسون(مستر بين) – كايرا نايتلي

كارگردان ها كه فقط پنج تا رو اسم بردم

چارلي چاپلين – مارتين اسكورسيزي – ام نايت شيامالان – الفرد هيچكاك و تورناتوره

و حالا فيلم ها كه تعداد خلاصه شدشون به 30 تا مي رسه

پرسپوليس (آره! همون ضد ايرانيه) – غرور و تعصب – بر باد رفته – تاوان – اثر پروانه اي – خانه كنار درياچه – ارايشگر شيطاني – شب بخير و موفق باشيد – ده هزار سال قبل از ميلاد – مردگان (جدا مانده) – بابل – 21 گرم – 23 – دار و دسته نيويوركي ها – نجات سرباز رايان – انجمن شاعران مرده – سه شنبه ها با موري – بعدی – هوش مصنوعي – مرد پروانه اي – ده سياه پوست كوچولو

و اما تو ژانر وحشت: مجموعه فيلم هاي كينه البته نسخه ژاپني – مجموعه فيلم هاي اَره – مجموعه فيلم هاي تپه ها چشم دارند – نسخه ي ژاپني حلقه – نسخه ژاپني چشم – حس ششم

و اما انيمشيسن ها كه ده تا رو انتخاب كردم:

سيمسون ها – والاس و گروميت – عروس مرده – ملاقات با رابينسون ها – راتاتويل – پشت حصار – كارخانه هيولاها – پاهاي شاد – عصر يخبندان - ماداگاسكار

 

ولي گفتم بد نيست نظرم رو تو سينماي ايران هم بروز بدم

بازيگرها:

عزت الله انتظامي – رضا كيانيان – خسرو شكيبايي – هديه تهراني – شهاب حسيني – نيكي كريمي – بهرام رادان – گلشيفته فراهاني – باران كوثري – محمد رضا فروتن

 و فيلم هاي ايراني:

خيلي دور خيلي نزديك – چهارشنبه سوري – خون بازي – كافه ترانزيت – تقاطع – افسايد – كافه ستاره – باغهاي كندلوس – روز سوم – ميم مثل مادر – سربازان جمعه

 

حالا من هم همه اد ليستم رو به اين بازي دعوت مي كنم هر كسي كه دوست داره شركت كنه

دعوت نامه هم داريد

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387 4:32 بعد از ظهر توسط ماهی کوچولو |


نمي خواستم تا بعد كنكورم كه پنجم، شيشم مرداده مطلب بذارم
اما من كه همچين هم درس نمي خونم
چرا دروغ، اصلا نمي خونم
مثل اينكه قصد ندارم قبول بشم
اما دلم لك زده بود واسه وب نويسي
واسه وب گردي
اونقدر خودم رو تو نخش گذاشتم كه همه زندگيم رو به شكل مطالبي مي بينم كه مي شه تو وبلاگ گذاشت
مثل روزهاي اول وبلاگ نويسي
راستي كي بود؟
مرداد هشتاد و پنج
دو سال پيش
شانزده سالم بود و حالا هجده سالمه
پس چرا احساس مي كنم هزار سال پيش بود؟
خسته ام
خسته
ديشب دير وقت خوابيدم (به دلايلي نه چندان خوشايند)
خيلي دير
صبح هم زود بيدار شدم
خيلي زودتر از اينكه خستگيم از تنم بپره
سر امتحان كانون كه بودم دوست داشتم بي خيال همه چيز بشم و به جاي چهار ساعت تمام روي برگه نشستن همونجا بگيرم بخوابم
جواب دادن به اون سوالا چه فايده اي داره
من كه قبول نمي شم
من كه هيچ كدوم از سوالا رو...
ولم كن بابا
فقط مي خوام بگم وقتي كه خيلي خسته اي چقدر مشغول شدن؛ مجبور شدن به مشغول شدن به يه كار بيهوده، مزخرفه
وقتي كه امتحان تموم شد و اومدم خونه حرسم گرفت
از اين كه ساعت دوازده است و اينا هنوز خوابن
و من از چهار ساعت پيش روي يه برگه كه حتي نمي تونستم حواسم رو روش جمع كنم وقتم رو تلف كرده بودم كه كمپلت خيال خودم رو راحت كنم
كه دانشگاه دولتي قبول نمي شم
بي خيال بابا
به قول بابام ناف خانواده ما رو با دانشگاه ازاد بريدن
من هم مثل خواهر و برادرم مي رم دانشگاه ازاد كه بشيم سه تا دانشجوي آزادِ نا آزاد
اما خستگيم يه حساي عجيبي رو بهم القا مي كنه
حس عجيب و مفرت و علاقه شديدي به كشيدن سيگار تو خودم احساس مي كنم
نه اشتباه نكنيد من اهل سيگار نيستم
اما اين حس توم به وجود اومده
حس علاقه به نشستن توي يه كافي شاپ تاريك و اروم با يه موسيقي ملايم و يه قهوه تلخ روي يه مبل راحت و كشيدن سيگار
تنها
تنها

اما نمي دونم چرا الان گريه ام گرفته
تا حالا از خستگي گريه تون گرفته
خستگي روحي و جسميم دست به دست هم دادن كه من رو از پا در بيارن
اما من بهشون بها نمي دم
تو نخ يه قطره اشكم مي ذارمشون
دوست ندارم گريه كنم
حتي دوست ندارم بخوابم
گرسنه ام هم هست اما دوست هم ندارم كه غذا بخورم
(البته غذا هم كه نداريم چون مامانم اينا حالا از خواب بيدار شدن)
راستي دوست دارين از اين به بعد بيشتر از شخصيت خودم و خاطره هام و خلقياتم براتون بگم؟
اصلا براتون جالب هست؟

+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387 2:12 بعد از ظهر توسط ماهی کوچولو |


قرار بود اپ نکنم اما چند روز دیگه یعنی ۱۹ خرداد تولدمه.

یه ماه بود که هجده ساله شدنم رو عزا گرفته بودم. نمی خواستم هجده ساله بشم چون هفده سالگیم رو دوست داشتم.

احساس می کنم یه جورایی تو هفده سالگی بزرگی، جوونی، اما می تونی بچه هم باشی، شیطنت کنی و ...

اما هجده سالگی شور و نشاط هفده سالگی رو نداره.

دوستم ازم پرسید چند سالته؟  گفتم هفده. گفت من یه ساله دارم ازت می پرسم چند سالته تو هی می گی هفده.  خندیدم و گفتم مگه ادم تو یه سال چند سال بزرگ می شه؟

البته اون دوستم حق داشت. چون من تو چند ماه اخر شانزده سالگیم هم که بودم هر کی ازم می پرسید چند سالته می گفتم ۱۷ چون ۱۶ خیلی بچه گونه است یعنی حدود یک سال و نیمه که هفده سالمه. (راستی از الان به مدت دو ماه با هم همسنیم ها )

تو این چند وقته همش ارزو می کردم هیچ وقت ۱۸ ساله نشم. اما حالا دارم واسه اون روز لحظه شماری می کنم. اون روزی که این سال مزخرف زندگیم تموم بشه.

دیگه خسته شدم. سال ۲۰۰۷ که تموم شد با خودم عهد بستم تو سال ۲۰۰۸ همه چیز عوض بشه، سال ۸۶ که تموم شد قول دادم سال ۸۷ مثل ۸۶ نشه. عوض هم شد اما بدشانسی پشت بدشانسی. اینقدر اتفاقات عجیب و باور نکردنی برام افتاد که باور کردنش سخته. اونقدر که باعث شد به این باور برسم که بد شانس تر از من ادمی روی این کره خاکی نیست.

اما حالا در استانه هجده سالگیم خیلی چیزها رو تموم کردم. برام خیلی سخت بود اما اینجوری بهتر بود.

به این امید که تو هجده سالگی زندگی جدیدی رو شروع کنم. یه زندگی اروم و بدون اتفاق اما احتمالا کسالت بار.

این روزا همش روزی چندین بار این ترانه رضا صادقی رو گوش می دم چون شرح حال منه:

یه دل می گه نشم عاشق کس

        یه دل می گه می میرم بی نفس

یه دل می گه برم و یه دلم می گه خو کن به قفس.

یه دل می گه پر رنگ و ریاست

            یه دل می گه اینه رویای ماست

یه دل می گه بگم و یه دلم می گه فردا با ماست

یه دل می گه پر عشقم هنوز

        یه دل می گه که بساز و بسوز

سر کن بی فروغ

       خو کن به دروغ

             این عمر دو روز

یک بوم دو هوا

       خسته ام به خدا

نمی خوام و می خوام

                   بشم از تو جدا

رویای عزیز

        تردید و گریز

بی عشق نمی تونم به خدا

نمی خوام و می خوام

     بشم از تو جدا

راستی ایندفعه دیگه جدی جدی رفتم تا بعد کنکور

بای

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387 5:38 بعد از ظهر توسط ماهی کوچولو |


سلام

بعد از مدتها وبلاگم رو پس گرفتم

اقا رضا هم قول داده که دیگه به وبلاگم کاری نداشته باشه

اما من تا مدتی نمی تونم اپ کنم

دو ماه دیگه کنکور دارم و هنوز تقریبا هیچی نخوندم امیدوار هم نیستم که تو این دو ماه معجزه بشه

اما به هر حال من سعی خودم رو می کنم

راستش هم دیگه حوصله ندارم می خوام یه مدت از این فضا دور باشم خسته شدم

ذهنم احتیاج به استراحت داره

فضای اینترنت برای من به جز اعصاب خوردی چیزی نداشته

البته شماها برام دوستای خیلی خوبی بودید

همیشه

اگه برای وبلاگم جنگیدم به خاطر شماها بوده

اگه باز هم به این فضا که توش اذیت می شدم می اومدم به خاطر شماها بوده

اما حالا می خوام یه مدتی رو به خودم استراحت بدم

که ذهنم کمی اروم بشه

شاید حدود دو ماه

امیدوارم وقتی برگشتم هنوز بتونم رو دوستی با شماها حساب کنم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387 11:52 قبل از ظهر توسط ماهی کوچولو |


سلام

این مطلب رو درست بعد از قهرمانی پرسپولیس دارم می نویسم

خداییش بازی نفس گیری بود

گل دقیقه اخر ناراحتی اون همه استرس رو از دلمون در اورد

ماهی سیاه کوچولوی توی قصه ی صمد بهرنگی می گه:

((مرگ خیلی اسان می تواند به سراغ من بیاید. اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم.

البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ رو به رو شدم -که می شوم- مهم نیست،مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.)) 

حالا من می خوام شما رو به یه کار انسان دوستانه دعوت کنم

من چند وقت پیش توی سایت ایران اهدا اسم نویسی کردم که بعد از مرگم اعضای قابل اهدای بدنم رو به کسایی که احتیاج دارن اهدا کنن

فکرشو بکنید چقدر جالبه که با مرگتون به دیگران زندگی ببخشید

اگه برای شما هم مهمه زندگی یا مرگتون تاثیری تو زندگی دیگران داشته باشه

اگه شما هم دوست دارید به جای اینکه بدنتون زیر خاک بی هوده پوسیده بشه به دیگران زندگی ببخشه به لینک پایین برید

برای رفتن به سایت ایران اهدا اینجا رو کلیک کنید

+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387 7:3 بعد از ظهر توسط ماهی کوچولو |


کاش تو برگه های تقویم زندگی من هیچ بیست وششمی وجود نداشت

Rain on me

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387 3:24 بعد از ظهر توسط ماهی کوچولو |


قرار بود فقط شعرا و مطالب خودم رو بذارم اما وقتی این شعر رو شنیدم که اقای محمدی شاعر

همشهری خودم اون رو گفته و دیدم که دقییقا وصف حال منه دلم نیومد اون رو توی وبلاگم نذارم

مار و پله
دلم گرفته از این شهر و مردمان حسودش
شبیه میله زندان شده خطوط و حدودش

به تنگ امدم از دست بوته های زمین گیر
که نخل اجازه ندارد روَد به لاک صعودش

نشسته گرد غریبی به روی چهره شهرم
چگونه می شود ایا از این غبار زدودش

به غیر جغد ملامت، به جز کلاغ مذمت
پرنده پر نگشوده، در اسمان کبودش

چه فرق می کند این شهر، براش، بود و نبودم
چه فرق می کند این شهر، برام، بود و نبودش

کنون که زندگیم مثل "مار و پله" شده است
نه دلخوشم به فرازش، نه دلخوشم به فرودش

فقط اگر گله ای هست، ز دوستان خودم هست
که دوست -دشمن جانم- تنم کبود عمودش

خدای شاهدمان است، همان خدای عزیزی
که افتخار شما و من، این رکوع و سجودش

دعای هر شب من: ای خدا! هدایتشان کن
دعای هر شبتان: ریشه کن درخت وجودش

+ نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 10:42 قبل از ظهر توسط ماهی کوچولو |


هيچ وقت هيچ خواننده اي به اندازه فرهاد من رو به سمت خودش جلب نکرده. هيچ وقت از شنيدن اهنگ هاي فرهاد خسته نمي شم.
اهنگهاي فرهاد شاهکارن
وقتي که اهنگ شروع مي شه قبل از شنيدن شعر نا خود اگاه توي اون فضايي که هدف خواننده است قرار مي گيري
اما قشنگترين انتقال حس به نظر من توي ترانه بوي عيديِ
بوي عيدي بوي توت بوي کاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو
و اونجا که مي گه شادي شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عيدي از شمردن زياد
بوي اسکناس تا نخورده لاي کتاب
من رو به بچگي هام مي بره
اما من شيفته اونجاييم که مي گه بوي "بوي گل محمدي" و واقعا اون رو استشمام مي کنه و مي گه "که خشک شده لاي کتاب" اونجاست که من واقعا بوي گل محمدي رو با تمام وجودم حس ميکنم
براي لذت بردن از ترانه هاي فرهاد کافيه توي فضاش قرار بگيري و به مفهوم شعراش توجه کني
اون موقع است که عاشقش مي شي
صداي فرهاد درسته صداي همه پسندي نيست اما براي من يک صداي پر از احساسِ
فرهاد براي مخاطب خاص مي خونه و براي همينه که خيلي ها هستن که ازش خوششون نمي ياد.
من اون ترانه فرهاد رو خيلي دوست دارم که مي گه کيست که بتواند اتش بر کف دست نهد و با ياد کوههاي پر برف قفقاز خود را سرگرم کند
يا تيغ تيز گرسنگي را با ياد سفره هاي رنگارنگ کند کند
يا برهنه در برف دي ماه فرو غلتد و به افتاب تموز بيانديشد
نه هيچ کس
هيچ کس چنين خطري را به چنان خاطره اي تاب نياورد و از انکه خيال خوبي ها درمان بدي ها نيست بلکه صد چندان بر زشتي انها مي افزايد.
و اهنگ ارام و زمزمه انگليسي همين ترانه فضاي جالبي رو بهش داده
انتقال حس توي ترانه ي ديگه اي از فرهاد هم خيلي قشنگه که انگار توي يه خواب با فضاي واقعي قرار گرفته يا شايد هم يه فضاي واقعي که مثل خواب مي مونه و مي گه:
اسمان روشن و ابي
کنون ابر و ملال انگيز
سپيد پوشيده بودم با موي سياه
اکنون سياه جامه ام با موي سپيد
مي ايم مي روم مي انديشم که شايد خواب ديده ام
خواب بوده ام
خواب ديده ام...
اما همه چيز يکسان است و با اين حال نيست
اين جمله اخر رو خيلي دوست دارم
اما همه چيز يکسان است و با اين حال نيست
يا اونجايي که با شعري از احمد شاملو فضاي سرد جامعه رو توصيف مي کنه و ميگه
نيگا کن مرده ها به مرده نمي رن
حتي به شمع جون سپرده نمي رن
شکل فانوسين که اگه خاموشه
واسه نفت نيست هنوز يه عالم نفت توشه
مردم هم همين جورين اگه خاموشن براي اين نيست که سوختشون تموم شده
اونا نمردن جون نسپردن اما مرده ان باطن ان مردن
وقتي که اون ترانه مي گه
کوچه ها باريکن دکونا بسته است
خونه ها تاريکن طاقا شکستس
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده مي برن کوچه به کوچه
مي فهمي که با چه فضاي فضايي طرفي
يه فضاي سرد و بي روح و مرده
من اون جمله فرهاد رو بارها با خودم گفتم که مي گه:
جماعت من ديگه حوصله ندارم
به خوب اميد و از بد گله ندارم
گر چه از ديگرون فاصله ندارم
کاري با کار اين قافله ندارم
يا وقتي که توي ترانه گنجشکک اشي مشي فرياد مي زنه و مي گه کي مي خوره حاکم باشي
و حاکم باشي رو فرياد مي زنه و بعدش با عصبانيت مي گه گنجشکک اشي مشي لب بوم ما مشين
گفتن اين ترانه ها توي زماني که اوج خفقان بوده کم چيزي نيست فرهاد و ترانه سراش که معمولا شاملو بوده بارها براي اين قبيل شعرا به زندان افتادن
ولي ترانه اي که من خيلي دوسش دارم يکي از جنجال بر انگيز ترانه هاي اون دورانه که بعد از واقعه هفده شهريور گفته شد
ترانه شبانه 2 که به شهيداي شهر هم معروفه البته من با اسم يه شب مهتاب مي شناسمش
اوج ترانه اونجاست که مي گه عمو يادگار مرد کينه دار مستي يا هشيار خوابي يا بيدار
خوابيم و بيدار شهيداي شهر مستيم و هوشيار شهيداي شهر
اينجا نمي شه که از همه ترانه هاي فرهاد نام ببرم
دوست داشتم به جاي اين مطلب متن همه ترانه هاي فرهاد رو مي ذاشتم که البته سر فرصت بعضي هاشون رو مي ذارم
اما دلم نمي ياد از ترانه جمعه اسم نبرم ترانه اي که بارها توي روزهاي جمعه تموم نشدنيم اهنگ جمعه فرهاد رو زدم و خوندم و باهاش گريه کردم
هيچ وقت اولين باري که اهنگ جمعه فرهاد رو خودم با گيتارم زدم رو فراموش نمي کنم
انگار نتها به روحم تزريق مي شدن
گردي سر نتهاي سياه و سفيد رو با سر انگشتام احساس مي کردم.
از شوق اشک توي چشمام جمع شده بود
قبل از اون اهنگ، اهنگ هاي زيادي رو زده بودم اما هيچ کدوم اين حس رو توي من زنده نکرده بود
اگه اينجا اهل گيتار داريم مي تونم اگه دوست داره نت اهنگ رو بهش بدم

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 11:29 قبل از ظهر توسط ماهی کوچولو |


اگه تا چند روز پیش به وبلاگم سر می زدید می فهمیدید که اقا رضا لطف کرده و وبلاگم رو هک کرده

نمی دونید با چه دردسری پسش گرفتم

این مطلب رو وقتی نوشتم که وبلاگم هک شده بود

********************************************************************

خسته ام
خسته از جنگي که پاياني ندارد
خسته از دفاع از خود در دادگاهي که خاتمه نمي يابد
خسته از نفي اتهاماتي که مرتکبشان نشده ام
من به ان متهمي مي مانم که گناهي مرتکب نشده اما به ناچار تمام عمرش را براي اثبات بي گناهيش مي گذارد
اخر به کدامين گناه؟
من تاوان چه کاري را پس مي دهم؟
مگر من با کسي دشمني کرده ام که اين همه دشمني ديده ام؟
چرا اين بازي پاياني ندارد؟
من که مدتهاست از اين بازي کنار کشيده ام
مگر من چگونه بازي کردم که هنوز بايد تاوانش را پس بدهم
تنها گناه من ان بود که در انتخاب هم بازي هايم اشتباه کردم
چون چون از زير و بم اين بازي اگاهي نداشتم
خسته ام
خسته تر از ان که حتي ناي دفاع از خود را داشته باشم
بس است ديگر
کس ديگري را براي کينه ورزيدن انتخاب کنيد که من ديگر ناي بازي ندارم
چرا باور نمي کنيد
من دست کشيده ام
از همه چيز
از اين بازي مسخره
تمامش کنيد
من خسته ام

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387 1:34 بعد از ظهر توسط ماهی کوچولو |


من:چرا گفتيد مرگ بر شاه؟
دولت:خوب شاه خائن بود. به مردم رحم نمي کرد. خونريز بود.مردم رو مي کشت.
من:چرا مي کشتي؟
شاه:شورش مي کردن. اعتراض مي کردن.
من: شما چرا مي کشيد؟
دولت: شورش مي کنن اعتراض مي کنن؟
من: فرق شما با شاه چيه؟
دولت: بگيريدش. دهنش رو ببنديد. شورش مي کني؟ اعتراض مي کني؟ اي ضد انقلاب. اي...

اره امروز توي ايلام چهار نفر کشته و بي نهايت زخمي شدند چون به نا حقي که جلوي چشماشون اتفاق افتاده بود اعتراض کردن.
توي ايوان مدارسي که دسته صبح بودند تعطيل نشدند چون اگر اون همه جمعيت با هم مي ريخت بيرون خطر شورش بود و به مدارس شيفت ظهر اجازه ورود ندادند
شهر پر از نيروهاي انتظامي و سرباز شد. و همه جا اماده باش بود
قضيه اين بود قنبري نماينده سابق مجلس ايلام با راي حداکثر اول شد اما کمي بعد خبر رسيد که تعداد زيادي از راي ها باطل شده و اون رو به اخر فرستادن
و اينجا بود که اعتراض مردم بالا گرفت
قنبري که يک نماينده کاملا اصلاح طلب بود اوائل رد صلاحيت شد و اسمش رفت توي معروف ترين رد صلاحيت شده ها اونا هيچ بهانه اي براي ردش نداشتن و دليل اصليشون اين بود که اون بارها از احمدي نژاد انتقاد کرده بود و وزراش رو استيضاح کرده بود و خيلي به پر و پاشون پيچيده بود
بالاخره مساله حل شد اما به اين اميد که بالا نياد حتي تبليغات منفي زيادي بر عليه اش شد
اما باز انتخاب شد و...

توسط نيروهاي اشغالگر اسرائيلي چندين فلسطيني زخمي شدند
توسط نيروهاي غاصب امريکايي چندين عراقي به شهادت رسيدند
و حالا خبر
حکم تير براي کساني که اعتراض کردند
توسط نيروهاي غيور ايراني چهار نفر کشته و تعداد زيادي از مردم زخمي شدند
اينجا ايلام است صداي جمهوري اسلامي ايران

+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387 8:42 بعد از ظهر توسط ماهی کوچولو |


سلام
اول از همه ممنونم از حسین شیر علی به خاطر اينکه من رو به اين بازي جالب دعوت کرد
و حالا هم من شما رو دعوت مي کنم
بازي جالبيه يه ضرب المثل انتخاب مي کنيد و مطابق با اون يه خاطره توي وبلاگتون مي ذاريد و چند نفر ديگه رو هم به اين بازي دعوت مي کنيد

(بی سرزمین تر از باد)

یک چلچراغی(چلچراغ چاپ دوم)

زن تنها(افکار پراکنده یک زن)

سمانه(ماهی سرخ کوچولو)

مارکوپولو(دستنوشته های مارکوپولو در غربت)

ماهی سیاه کوچولو(نجات دهنده در گور خفته است)

ستاره(ستاره عشق)

اما من هر چه که توي خاطره هام گشتم چيز جالبي پيدا نکردم در عوض تصميم گرفتم خوابي رو تعريف کنم که با اينکه چهار پنج سال پيش ديدمش اما بيشتر از هر خاطره اي توي ذهنم مونده
اما شما خاطره بگيد
ضرب المثل مطابق باهاش هم ضرب المثليه که بيشتر از هر ضرب المثل ديگه اي به کار مي برمش
اون هم اينه
به کاري که کار نداري کار نداشته باش
و اما خواب
«سه تا دوست يه روز با هم ميرن تفريح اونا دو تا دخترن و يه پسر(دنبال مورد نگرديد خواب من خارجي بود) يکي از دخترا يه موهاي طلايي داشت و يکي ديگه موهاي سياه و فر کوتاه(گفتم که خارجي بودن) و پسره هم از اون پسر خوشتيپا بود
اونا داشتن تفرحشون رو مي کردن که يه دفعه يه گرگ از اون طرفا گذشت اونا هم زدن گرگ بيچاره رو کشتن
گرگه هنوز نمرده بود که يه پيرمرد متفکر با يه قيافه درويشانه از راه رسيد پيرمرده موهاي بلند و ريش بلندي داشت
برگشت و با لحن عجيبي بهشون گفت : چرا اين کارو کرديد با اين کار خودتون رو بدبخت کرديد اون گرگه يه جن بود تا هر وقت که شده انتقام اين کار رو ازتون مي گيره
اون سه تا خيلي ترسيدن با ترس و لرز به پيرمرده گفتن اخه اون که هنوز نمرده نمي شه کاري کرد
پيرمرده هم گفت نه اصلا راه نداره همتون بدبخت شديد و هيچ راه فراري هم نيست
(مي بينيد تو رو خدا تو خواب هم فيلم وحشتناک مي بينم)
رفت و يه مدت از اون ماجرا گذشت تا اينکه دختره که مو هاش سياه بود داشت توي يه پياده رو خيلي شلوغ راه مي رفت که يه زن که شبيه ژاپني ها بود و موهاي لخت سياه بلندي داشت از رو به رو رسيد و دستش رو گذاشت روي گردن زنه و اون رو وسط خيابون خفه کرد اما اينقدر سريع اين کار رو کرد که هيچ کس متوجه نشد
چند مدت ديگه هم گذشت و پسره نمي دونم چرا افتاده بود توي بيمارستان
دختر ژاپنيه که دختر اولي رو کشته بود ايندفعه تغيير قيافه داد و شبيه الماني ها شده بود و لباس پرستارا رو پوشيده بود منتظر شد تا وقتي که پرستار پسره بيرون اومد اون وقت خودش رفت تو يه امپول توي سرم پسره زد و تموم
حالا فقط مونده بود دختر مو طلاييه
نمي دونم چي شد که يه هو ديدم دختره روي پشت بوم يه برج خيلي خيلي بلنده اونجا بود که ژاپنيه دوباره از راه رسيد اين بار دوباره با همون شمايل قبلي يعني موهاي مشکي لخت بلند و قيافه ژاپني
با دختره در گير شد دختر همه سعيش رو کرد که اون رو بکشه اما نمي تونست با هم گلاويز شدن لبه بوم بودن که ژاپنيه در حالي که دختر موطلاييه روبغل کرده بود از بالاي برج خودش رو انداخت پايين
هر دو تاشون افتادن وقتي که رسيدن زمين دختر موطلاييه پخش زمين شده بود اما ژاپنيه بلند شد لباسهاش رو تکوند و ازبين انبوه جمعيتي که دور جنازه رو گرفته بودن گذشت.»
خواب جالبي بود نه
از اين داستان نتيجه مي گيريم که به کاري که کار نداري کار نداشته باش

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 5:2 بعد از ظهر توسط ماهی کوچولو |


کلافه شدم نمي دونم چي کار کنم
نمي دونم چي بنويسم
نمي دونم چرا بايد بنويسم
نمي تونم ننويسم اما اخه در مورد چي بنويسم
در مورد سياست؟ کي چي بشه مگه اين حرفهايي رو که من مي زنم بقيه خودشون نمي دونن اگر هم ندونن يعني تا حالا گوشاشون رو بستن و فکر نکنم با اين حرفهاي من چيزي عوض بشه
به خودم مي گم مگه حتما بايد چيزي عوض بشه مگه ادم فقط حرف مي زنه که چيزي رو عوض کنه
حوصله ندارم به خودم جواب بدم

ديگه چي هست که در موردش بنويسم؟
خاطره؟
نه زندگي من هيچ چيز جالبي براي تعريف کردن نداره
هيچ اتفاق جالبي توي زندگي من نمي افته که ارزش تعريف کردن رو داشته باشه

ديگه چي؟
عاشقانه؟
مگه من ميدونم معنيش چيه؟ مگه من هم دل دارم؟
نه ندارم خيلي وقته که ندارم خيلي وقته که قلبم يه گوشه اروم گرفته و هيچ صدايي ازش بلند نمي شه
خيلي وقته که ....
هيچ وقت وجودش رو احساس نکردم
هيچ وقت
حتي بعضي وقت به وجودش شک مي کنم
به اينکه واقعا من هم قلب دارم
اما خيلي وقتا به کل ماجرا شک مي کنم به اينکه اصلا قلب هم مي تونه به تپش بيافته که چيزي هم هست که بتونه قلب رو به تپش بياندازه
واقعا هست؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387 3:0 بعد از ظهر توسط ماهی کوچولو |


حرفهايي هست براي گفتن که اگر شنونده اي باشد گفته مي شوند
و حرفهايي هست براي نگفتن که هيچ گاه سر به ابتذال گفتن فرو نمي اورند
و ارزش هر کس به اندازه حرفهايي است که براي نگفتن دارد
چي شده چرا همه حرفها براي نگفتن شدن
پس اون حرفايي که براي گفتنن چي شدن
يعني واقعا هيچ شنونده اي نيست؟
يا ما بي حوصله شديم
بي حوصله و بي تفاوت
عادت کرديم براي هر مساله اي شونه بالا بندازيم و بگيم به ما ربطي نداره
عادت کرديم که بگيم بي خيال
عادت کرديم که بگيم کاري از ما بر نمي ياد
عادت کرديم
شايد هم اينجوري بار اوردنمون
اما کيا؟
پدر و مادرامون
پس اون واقعه بزرگ انقلاب!رو کي راه انداخت
اره اونا راش انداختن اما اونا هم بعد يه مدت شونه بالا انداختن و گفتن کاري از ما بر نمي ياد
و کار رو بايد به کاردون سپرد
اون هم چه کاردونايي
اره اونا کارشون رو خوب مي دونن
سياست مداريشون حرف نداره
مي دونن چه طور مردم رو بازي بدن و راضي نگهشون دارن
مي دونن چه طور مردم رو جادوي خودشون کنن
کي از اونا کاردون تر
بي خيال
کاري از دست ما بر نمي ياد

+ نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387 10:45 بعد از ظهر توسط ماهی کوچولو |


زمان از حرکت ايستاده است. در خانه ما خيلي وقتها زمان از حرکت باز مي ايستد. بعد از ظهرها در صلاه ظهر داغ تابستان صدايي جز تيک تاک ساعت به گوش نمي رسد.
در خانه ما بعد از ظهر ها همه مي خوابند اما من از بچگي عادت به خواب ظهرگاهي نداشتم.وقتي که بچه بودم تنها و بي سر و صدا با خودم بازي مي کردم.
اتاقم را شهري مي کردم و مردمش مهره هاي شطرنج بودند در بازي کودکانه من مهره هاي سياه و سپيد به جنگ هم نمي رفتند با هم زندگي مي کردند.
اتاق کوچکم و مردم کوچکش شهري بودند پر از صلح و خوبي و مهرباني. پاکي در ان لحظات موج مي زد.
شاه و وزير پدر و مادر بودند و اسب ها و فيل ها دختران و پسران دم بختشان و سربازان بچه هاي کوچکترشان بودند. قلعه در بازي من جايگاهي نداشت.
هميشه فيل ها عاشق اسبها که مي شدند راحت به عشق خود مي رسيدند و مانعي بر سر راهشان نبود.
مني که الان با هيچ چيز سرگرم نمي شوم ساعتها با ان بازي ساده و کودکانه و با يک مشت مهره شطرنج مشغول مي شدم.
همين حالا که اينقدر با ديگران غريبه شده ام خوب به خاطر دارم که من و پسر همسايه در بازي هفت سنگ هفت کوچه به دنبال هم مي دويديم.
اخ.
يادش به خير.
چقدر دلهايمان پاک بود.
چقدر فاصله هايمان کم بود.
چقدر ذهنهایمان زلال بود.
چون اينه.
چقدر ساده و بي تکلف بوديم و اصلا کفشي به پا نداشتيم که ريگي به ان باشد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387 1:54 بعد از ظهر توسط ماهی کوچولو |


کسايي که پست قبليم رو خونده بودن اکثرا به طنز جديد مهران مديري و تابو شکني هايي که کرده بود اشاره کردن. من همون موقع هم مي خواستم که به اون طنز که کاملا انتقادي بود و حرفهاي زيادي براي گفتن داشت اشاره کنم اما بهتر ديدم که يه پست جدا بهش اختصاص بدم.
مهران مديري هميشه خط قرمزها رو شکسته و به يه طنز عامه پسند و ساده بسنده نکرده و معضلات جامعه رو به نحوه زيبايي به تصوير کشيده.
مهران مديري بعد از طنز برره که از اواسط پخش توقيف شد تصميم گرفت که ديگه طنزي نسازه و مردم تابستان سال بعد به جاي خنديدن پاي مجموعه عامه پسند نرگس گريه کردن. ما هم گريه کرديم البته به حال تلويزيونمون.
وقتي که مردم دلشون براي خنديدن پاي طنزهاي نود شبي تنگ شد مسئولين خواستند نشون بدن که با طنز مخالفتي ندارن. اونا مهران مديري رو باز به صحنه کشوندن اما با طنزي به دور از هر گزندگي و انتقادي و با خط و مرزي معين و دست و پا گير. والبته با اين حال مهران مديري باز با خلاقيتش مخاطب هاي خودش رو حفظ کرد.
ولي اون موقع تلويزيون پر شد از طنزهايي که جذابيت زيادي براي مخاطب نداشتند از باغ مظفر گرفته تا چارخونه که باز با داستانهايي تکراري و قصه هايي کهنه و اداهايي قابل پيش بيني به سراغ مردم اومد.
همه انتقادات چارخونه انتقاداتي بي خطر و محافظه کارانه بودن و به چيزي فراتر از فوتبالي ها و شرکت هاي خصوصي نرسيدن.
تا اينکه باز هم مهران مديري خلاء طنزهاي سياسي رو روي صفحه جادويي حس کرد و با مجموعه اي که دهان خيلي ها رو از تعجب باز گذاشته بود وارد ميدان شد.
طنزي به دور از هر محافظه کاري و با انتقاداتي مستقيم و به جا.مردم که مدتها بود نه در تلويزيون و نه در نشريات چنين انتقادات مستقيمي رو شاهد نبودن انگشت به دهن موندن که چه طور اين مجموعه اجازه پخش گرفته. طنزي که با يک تير نشان هاي زيادي را زد و از وضعيت ادارات گرفته تا وضعيت جامعه پزشکي و عملکرد نيروي انتظامي و فرهنگ و ادبيات حال حاضر کشور و اين که هيچ کس سر جاي خودش نيست و گراني و خيلي چيزهاي ديگه رو به باد انتقاد گرفت.
جالبترين قسمت اين مجموعه به نظر من انتقاد از اوضاع دستگيري اراذل و اوباش بود که بدون هيچ مدرک خاص و اجازه دادگستري دستگير شده و بدون حکم دادگاه مورد شکنجه قرار مي گرفتن.
همينطور اونجايي که مهران مديري با قيافه اي خسته نشون مي داد که با صد تومان هيچ چيز نمي شه خريد خيلي هنرمندانه به مساله گراني اشاره کرده بود. فکر نمي کنم نيازي به اشاره به شعر پوتين براي سربازان باشه مخصوصا اونجا که مي گفت "نان نفت پول برق را جدا مي دهيم پول اب جدا"
و "سقف باز داشتگاه نم کشيده"
خيلي ها اعتقاد داشتن که مسخره کردن فرهنگ و شعر و ادب ديگه زيادي بوده و مهران مديري  نبايد به شعرا توهين مي کرد اما مهران مديري با زيرکي خاصي به نزول سطح ادبي و فرهنگي جامعه در چند سال اخير و در دولت فعلي اشاره کرد. يعني همان مساله اي که توي پست قبليم هم بهش اشاره کردم.
بله اين يه حقيقته. اگر چه تلخ اما وضعيت فرهنگي ايران توي اين چند ساله افتضاح بوده.
مطلب اين پست کمي طولاني شد حرفهاي زيادي راجع به اين مجموعه داشتم که نگفتم والبته خودتون هم اونا رو مي دونيد اما دلم نمياد که به اون جمله که حرفهاي زيادي براي گفتن داشت اشاره نکنم اونجا که مهران مديري با اشکي که توي چشماش حلقه زده بود و مو رو به تن ادم سيخ مي کرد مي گفت "من فقط اشتباهي بودم"
"من ماندم و تقاص ان همه اشتباه ديگران"
مرد هزار چهره داستان مردي بود که سهمش از زندگي کار کردن در زير زمين يک اداره ثبت احوال لاي پرونده ها بود و با بيرون امدن از دنياي خودش گاهي هوس مي کرد زندگي هايي جذاب تر از سهم خودش از زندگي رو تجربه کنه.
فقط مي گم افرين به مهران مديري که با طنز جذاب و گيراش عيد رو برامون شيرين کرد و امسال دوباره شاهد کاري برجسته از اين هنرمند برجسته بوديم.
مطمئنم که امسال دوباره جايزه خلاقيت هنري چلچراغ به مهران مديري مي رسه و واقعا هم حقشه.

+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387 12:50 بعد از ظهر توسط ماهی کوچولو |


مساله تورم توي دولت فعلي و به هم خوردن رابطه ايران با کشورهاي ديگه توي چند سال اخير بحثيه که زياد تکرار شده
اما خفقاني که توي اين چند ساله دولت اقاي احمدي نژاد به وجود اومده چيزيه که من رو خيلي اذيت مي کنه
منظورم تفکيک جنسيتي توي خيلي از مکانها مثل اتوبوس مترو دانشگاه و خيلي جاهاي ديگه نيست
منظورم ازادي بيانه
همون چيزي که اقاي خاتمي با به زبون اوردنش هشت سال انتقاد شنيد و هنوز هم مي شنوه
اما حالاست که خيلي ها قدر همون يک کلمه رو مي فهمن
روزنامه شرق و اينده نو و روزنامه هاي ديگه اي که روزنامه هايي کاملا انتقادي بودن بسته شدن
مجله هاي انتقادي به شدت محافظه کار شدن و مطالب انتقادي سياسي به شدت کم ياب شد
هر ستوني از مجلات که با مطالب انتقادي پر مي شد بسته شد و جدا از اون سينما هم از اوج به زوال افتاد و سر در سينما ها پر شد از فيلمهاي عامه پسند و خانوادگي که هيچ گزندگي توشون نداشته باشن
و فيلم هايي که کوچکترين بويي از انتقاد مي دادن به اکران نرسيدن
موسيقي هم که از اين قاعده مستثنا نبود و خيلي از البوم ها به سختي اجازه پخش مي گرفتن
صدا و سيما هم که تکليفش مشخصه جمعي ترين رسانه است و در نتيجه بيشترين کنترل روش اعمال مي شه
تو همون سالهاي اول طنز برره که داشت رنگ طنز سياسي به خودش مي گرفت از نيمه پخش متوقف شد و خيلي ها فهميدن که ديگه دوره هشت ساله خاتمي که اوج طنزهاي سياسي بود تموم شده و طنز نويساي سياسي که مدتها بود با خيال راحت داشتن کار مي کردن يا قلمهاشون رو زمين گذاشتن و يا محافظه کار شدن
و عده اي که هنوز کله شون بوي قرمه سبزي مي داد به کارشون ادامه مي دادن که البته باز بعد از مدتي که جلوي کارشون گرفته شد مجبور شدن به يکي از دو دسته قبلي ملحق بشن
اما مساله اي که تو همين چند ماه اخير خيلي سر و صدا کرد مساله انتخابات بود و رد صلاحيت شدن ها
هر کسي که حتي ذره اي اعتقادات چپ گرايانه داشت رد صلاحيت شد و اين جوري دولت به خيلي ها فهموند که نمي ذاره روال کار به دست فرقه رقيب بيافته
و خيلي ها که بي صبرانه منتظر پايان اين چهار ساله بودن مايوس شدن و فهميدن که زياد هم نبايد اميدوار باشن

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 12:33 بعد از ظهر توسط ماهی کوچولو |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

دچار يعنی عاشق! وفکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دريای بی کران باشد نه وصل ممکن نيست هميشه فاصله ای هست دچار بايد بود و گر نه زمزمه ی حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد. وعشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشياست و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هايی که غرق ابهامند


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

کتابخانه رایگان
متن کامل داستان شازده کوچولو
چلچراغ
سایت رسمی دفتر صادق هدایت
بزرگترین ارشیو قالب رایگان وبلاگ
اتاق چت
اختصارات و علائم اتاق چت در yahoo
بهترین عکسای سینمای ایران
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385


نویسندگان

ماهی کوچولو




پیوندها

من يه برگم توي اين باد
فریاد سکوت
بی سرزمین تر از باد
قاطی پلو
ماهی سرخ کوچولو
افکار پراکنده یک زن
این انبوه سیب خورها حال ادم را به هم می زند
ماهي سياه كوچولو
ستاره عشق
دست نوشته های مارکوپولو در غربت
گروه امنیتی ایلام هکر
در شهر خبری هست نیست؟
بغض کاغذ
گیتار بابا بزرگ
سخنانی از سر درد
چلچراغ چاپ دوم
گذری به کوچه های پشت ابر
يه جيغ بنفش !!!!!
غروب كوير
جونت بو ميده
سه قطره خون
خزان
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin